دکتر افضل السادات حسینی 

      

تاریخ تمدن،ثبت توانایی خلاقانه بشر است.با آن‏که انسان توانسته است همواره از طریق قوای خلاق‏ به بسیاری از ناشناخته‏ها دست یابد.تا مدت‏ها برای شناختن این نیروی عظیم تلاش نمی‏کرد.شاهد این‏ مدعا این است که تا سال ۱۹۵۰،خلاقیت کاملا گمنام و تنها معدودی تحقیق درباره توانایی ذهنی و هوشی‏ انجام شده بود.برای مثال،فرانسیس گالتون‏ (۱۸۹۵)برای اولین‏بار در کتاب نبوغ ارثی‏ خویش به بررسی‏ توانایی هوش و نبوغ در انسان پرداخت و خانواده افراد برجسته را مطالعه کرد.ترمن‏ در سال ۱۹۲۱،در مورد کودکان تیزهوش مطالعات روان‏سنجی انجام داد و اعلام داشت که تیزهوشان به‏طور کلی رشد شخصیتی و جسمی برتری دارند.کاترین کوکس‏نیز مطالعه‏ای دربارهء دورهء کودکی نوابغ تاریخ انجام داد و دریافت که‏ بعضی از نوابغ در زمان کودکی برچسب عقب‏مانده و کودن خورده بودند.از حدود سال ۱۹۵۰،به بعد روان‏شناسان دریافتند که هوش با خلاقیت از یک مقوله نیستند. دربارهء مسألهء هوش و خلاقیت و رابطه‏ آنها مطالعات زیادی انجام گرفته و نظریات‏ گوناگونی ارائه شده است.از معروف‏ترین‏ الگوها در این زمینه،الگوی گیلفورد است که با وجود انتقاداتی که از آن به‏عمل‏ آمد،هنوز هم در بحث هوش و خلاقیت‏ مطرح است.

این الگو شامل سه جنبه اساسی‏ عملکردها،محصولات و محتواست و ترکیبی از آنها ۱۲۰ توانایی را مشخص‏ می‏کند.

۱-    عملکرد: منظور از عملکرد، مجموعه‏ای از اعمال فکری است که به‏ تولید منجر می‏گردد و فرآیند اصلی ذهن‏ تلقی می‏گردد که شامل پنج بعد است: شناخت و آگاهی،حافظه،تفکر واگرا، تفکر همگرا،ارزشیابی و قضاوت‏ تصمیمات.

۲-    محتوا: انواع اطلاعاتی است که‏ روی آن عملیاتی انجام می‏گیرد،شامل‏ محتوای شکلی اطلاعات عینی مثل‏ تصاویر و مسائلی از قبیل شکل و رنگ و محتوای نمادی اطلاعات قراردادی و یا علایمی مانند اعداد یا فرمول‏های شیمیایی‏ است.محتوای معنایی،اطلاعاتی است‏ که دربرگیرندهء معنای کلمات است و محتوای رفتاری،شامل تعامل انسان و مهارت‏های اجتماعی است.

۳-    محصولات: اجرای عملیات روی‏ محتوا،محصولاتی پدید می‏آورد که به‏ شکل‏های متفاوت(منفرد یا واحد) طبقه‏بندی می‏شود و نشان دهندهء روابط ساده است.ارتباط پیچیده‏تر محصولات‏ از طریق نظام‏ها،تبدیلات و استعارات‏ نشان داده می‏شود.

الگوی گیلفورد نشان می‏دهد که هوش‏ یک ویژگی منفرد نیست؛بلکه‏ مجموعه‏ای از عملیات متعدد است.اگر این ساختار کلی،هوش را نشان دهد، خلاقیت شامل برخی از این عوامل است. پس لزوما هوش و خلاقیت باهم ارتباط دارند؛ولی حدود این رابطه کاملا متغیر است. از معروف‏ترین مطالعات در زمینهء هوش و خلاقیت،پژوهش گتزلز و جکسون‏ (۱۹۶۲)است.در این‏ پژوهش،دانش‏آموزان یک دبیرستان مورد بررسی قرار گرفتند و دیده شد که‏ دانش‏آموزان خلاق،لزوما جزو باهوش‏ترین شاگردان نبودند.بنابراین، نتیجه گرفته شد که بین خلاقیت و هوش‏ رابطهء زیادی وجود ندارد. والاک و کوگان‏ (۱۹۶۵)و ولش‏ (۱۹۷۵-۷۷) با الهام از کارهای گتزلز و جکسون ارتباط بین هوش بالا و پایین و خلاقیت بالا و پایین را آزمودند و چنین‏ ترکیبی ارائه دادند.

Ø     خلاّقیّت بالا،هوش بالا:این‏ دانش‏آموزان هم آزادی و هم کنترل رفتار دارندو هم رفتار کودکانه و بزگسالانه از خود نشان دادند.

Ø     خلاّقیّت بالا،هوش پایین:این‏ دانش‏آموزان تعارض درونی داشتند؛در مدرسه احساس ناکامی و بی‏لیاقتی‏ می‏کردند.اما در یک محیط بدون فشار، موفق بودند.

Ø     خلاّقیّت پایین،هوش بالا:این‏ دانش‏آموزان را می‏توان معتاد به مدرسه‏ توصیف کرد.آنها تلاشی مداوم برای یافتن‏ نمره‏های عالی داشتند و مورد توجه‏ معلمان بودند.

Ø     خلاّقیّت پایین،هوش پایین:این‏ دانش‏آموزان از سازوکارهای دفاعی مانند فعالیت زیاد و فعالیت ورزشی استفاده‏ کردند.

همچنین میلگرام در الگوی خویش ۴سطح‏ توانایی ذهنی را مطرح می‏کند:

•       هوش عمومی: توانایی تفکر انتزاعی و حل مسأله منطقی و منظم که‏ همان نمرهء هوشی است و از طریق آزمون‏ها اندازه‏گیری می‏شود. (IQ)

•       هوش خاص: توانایی ذهن خاص‏ در یک زمینهء مشخص مانند ریاضیات، زبان‏های خارجی،موسیقی یا علوم.

•       تفکر خلاق عمومی: فرآیندی‏ است که راه حل‏های غیرمعمول با کیفیت‏ بالا تولید می‏کند.متفکر خلاق،عقایدی‏ تخیلی،هوش‏مندانه،ظریف یا عجیب‏ دارد.او به مسائلی متفاوت از دیگران‏ می‏اندیشد و به چیزهایی توجه دارد که‏ دیگران از آن غافل‏اند.

•       استعداد خاص خلاق: این‏ استعداد شامل توانایی خلاق در زمینه‏ای‏ خاص است؛مانند ریاضیات،علوم، هنر،موسیقی،تجارت و سیاست.تحقق‏ این استعداد بالقوه نیازمند زمان برای رشد است.

          

فرد خلاّق به تأثیر رفتارش بر دیگران‏ فکر نمی‏کند.او همچنین نگران این‏ نیست که دیگران راجع به او چه عقیده‏ای‏ دارند.زیرا می‏خواهد خودش باشد. رهایی فرد خلاّق از رسوم و قید و بندهای‏ اجتماعی چنین تلقی می‏شود که او فرد غیرمسؤولی در جنبه‏های اجتماعی‏ است.اگر با ملاک‏های معمول در جامعه دربارهء او قضاوت شود،این حرف‏ تا حدودی درست است.به‏علاوه،این‏ افراد تابع گروه نمی‏گردند و به طور مستقل عمل می‏کنند.البته منظور آنها سرکشی و عدم پذیرش معیارهای‏ اجتماعی نیست؛بلکه دلیل آن، استقلال آنهاست.این نوع عملکرد بیشتر زمانی آشکار می‏گردد که آنها مشغول کار خلاقانه‏ای هستند،نه در اوقات عادی و فعالیت‏های روزمره.نمود دیگر جرأت‏ فرد خلاّق،میل او به تجربه کردن زندگی‏ درونی و محیط بیرونی خود است. درگذشته،نظریه‏ای مطرح بود که‏ خلاّقیّت و دیوانگی را یکی می‏دانست و افراد خلاّق را،به سبب حساسیت زیاد و رفتارهایی که گاه با هنجارهای‏ اجتماعی منطبق نبود،دیوانه قلمداد می‏کرد. مک کینون با استفاده از پرسش‏نامهء چند صفحه‏ای مینه سوتا  به اندازه‏گیری‏ گرایش افراد به ناراحتی‏های روانی‏ پرداخت. او با بررسی نیمرخ‏های‏ رفتاری افراد در پاسخ به پرسش‏نامه،سلامت روانی‏ آنها را مورد آزمایش قرار داد.او برمبنای‏ این آزمون و نیز مصاحبهء بالینی و مطالعهء تاریخچه زندگی با افراد خلاّق،دریافت‏ که در افراد خلاّق کمتر حالت‏ آسیب‏شناسی روانی‏دیده می‏شود، بلکه بیشتر تفکر خوب،پیچیدگی و والایی شخصیت ملاحظه می‏گردد. البته در گزارش‏های فردی و نیمرخ‏های‏ پرسش‏نامه مینه سوتا شواهد آشکاری از آسیب‏شناسی روانی دیده می‏شود.اما به‏ همان ترتیب،سازوکارهای کنترل زیادی‏ دیده می‏شود.همان طور که‏ موفقیت‏های زندگی خلاّقانهء آنها بر این‏ امر دلالت دارد.اگر این مسأله با افراد غیرخلاّق،مشکلات روانی بیشتری‏ دارند؛اما«خودهای»قوی‏تری نیز دارند که با این مشکلات مقابله کند.به‏عبارت‏ دیگر،افراد خلاّق نسبت به افراد عادی‏ از نظر روانی بیمارتر و در همان حال‏ سالم‏ترند.سلامت روانی افراد خلاّق به‏ این دلیل نیست که در آنها تعارضی وجود ندارد؛بلکه در این است که آنها از تضادها آگاه‏اند.

جالب‏ترین جنبهء نیمرخ‏های‏ پرسش‏نامه مینه سوتا در مورد مردان خلاّق‏ عبارت است از نمرهء بسیار بالای آنها در مقیاسی که به اصطلاح آن را«مقیاس رفتار زنانه»می‏نامند.این مسأله در چند آزمون‏ دیگر نیز دیده شده است.این نکته، نشان دهندهء علایق فکری و فرهنگی فرد خلاّق است.فرد خلاّق عواطف و احساسات خود را ابراز می‏کند.او ذهنی‏ حساس و خودآگاه دارد و دامنه علایقش‏ گسترده است و چیزهایی می‏پسندد که‏ فرهنگ جامعه آن را سلیقه زنانه می‏داند.

خوشبخت کسی است که از همان آغاز زندگی و نه در سال‏های‏ بعد،آن صفات و ویژگی‏هایی که تا حد زیادی به کوشش‏های خلاّق منجر می‏شود،در او پرورش یابد.از بین این‏ صفات و ویژگی‏ها این موارد را می‏توان‏ بیان کرد:ذهن کنجکاو و جستجوگر که‏ موجب می‏شود فرد برای دانستن بیشتر دربارهء زندگی تلاش کند،توانایی دیدن‏ چیزهایی که دیگران نمی‏بینند و نبرد با آنها،نوعی واهمه و احساس تعجب‏ نسبت به مسائل،نگرشی مبتنی بر درک‏ تجارب و نه قضاوت کردن دربارهء آنها، نوعی نیروی تخیل مولد و مفید،نوعی‏ برخورد عاطفی با محیط،نوعی‏ وابستگی شوق‏انگیز و همراه با اعتمادبه‏نفس به زندگی،انعطاف‏پذیری‏ ذهنی،انژری روانی زیاد،هوش بسیار، تحمل مسائل مبهم توأم با انگیزه برای‏ روشن کردن و دقیق شدن در آنها،جرأت‏ برای خود بودن و از جمع جدا ماندن و در صورت لزوم،مقابل جمع ایستادن، آگاه از فرآیند ذهن نیمه هشیار که مرز بین‏ ذهن آگاه و ناخودآگاه است،ترجیح‏ مسائل پیچیده غیرقرینه و غیرکامل، توانایی و ظرفیت درک مستقیم و تعمق و تأمل در مسائل،نوعی انگیزه قوی برای‏ کامل شدن و سازگار کردن تضادهای‏ طبیعت خویش.